عمر آدمی ( افسانه روسی )

      خدا به همه موجوداتش پنجاه سال عمر داد و این برای همه آ نها کافی بود . ولی سر و کله انسان آخر همه پیدا شد و خدا فقط بیست و پنج سال عمر برایش باقی مانده بود .     انسان شروع به آه و ناله کرد که این عمر برای من کافی نیست . خدا گفت : کافیه . و انسان گفت نه کافی نیست . بعد خدا گفت: پس برو بیرون شاید کسی زیادی داشته باشد و به تو بدهد.   انسان بیرون رفت اولین حیوانی را که دید سگ بود . رو به سگ کرد و گفت : ببین عمر من خیلی کوتاهه . قدری از عمرت رو به من بده. سگ به راحتی درخواست انسان را قبول کرد و نصف عمرش را به او داد.   انسان جلوتر رفت و اسب را دید ... ای اسب بگذار چند سالی از عمرت را بردارم. اسب هم قبول کرد و بیست و پنج سال از عمرش را به انسان داد. انسان باز هم جلوتر رفت و میمون را دید و از او هم به راحتی بیست و پنج سال عمر گرفت . راضی و خشنود نزد خدا برگشت.    ببین خدایا حالا صد سال عمر دارم ! خدا گفت : چون خودت خواستی پس به خودت مربو طه . اما من به عنوان انسان تنها به تو بیست و پنج سال عمر دادم . پس فقط بیست و پنج سال اول را چون آدم زندگی میکنی . بیست و پنج سال دوم برای گذران زندگیت همیشه در حال سگ دو زدن خواهی بود . بیست و پنج سال سوم چون اسب به همه سواری میدی و بیست و پنج سال آخر  مردم همانطور که به میمون میخندند به تو هم خواهند خندید.

                                  *********************

       به همان علتی که مردگان را بیشتر از زندگان میپرستیم . خوشبخت تر کسانی که هرگز پا به عرصه وجود نگذاشتند.

/ 180 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

دستهايم را تا ابرها بالا برده اي و ابرها را تا چشمهايم پايين عشق را در كجاي دلم ..... پنهان كرده اي كه : هيچ دستي به آن نميرسد ! http://azarmah.persianblog.ir/ سایه عشق

محمد بکرانی

فکر من نباش ، راتو برنگرد میگذره یه جور ، بی خیال درد . . . به روزمو دعوتید[گل]

محمد بکرانی

فکر من نباش ، راتو برنگرد میگذره یه جور ، بی خیال درد . . . به روزمو دعوتید[گل]

محمد بکرانی

فکر من نباش ، راتو برنگرد میگذره یه جور ، بی خیال درد . . . به روزمو دعوتید[گل]

سولی

سلام خیلی خیلی زیبا بود خوشم اومد مرسی

رویا

داستان زندگي من قصه اي است که متن آن وجود توست و پايانش نبود توست...

سارا

سلام وایییییی چه مطالبیییییی اما و اما بالاخره : بعد مدتهاقفل سنگین سکوتم شکست و اشکی از قلمم چکید به نام : ربیع آمد خیلی خوشحال میشم بیایی و نظرتو در موردش برام بگی

نیلوفر مسیح

سلام جالب بود . با نقدی بر کتاب بین دو عشق منتظر نگاه شما هستم .بزقرار باشید

نیلوفر مسیح

سلام جالب بود . با نقدی بر کتاب بین دو عشق منتظر نگاه شما هستم .بزقرار باشید

بهاره

هر روز بی رنگ تر می شوم مثل چادرم مثل قبر مادر بزرگ مثل عکس تو کنار تنهایی من ... سلام به روزم