سرگذشت تلخ اکبر خان/ رقصنده و نوازنده بی بدیل تار

                 در ان زمان زنها نمیتوانستند در لباس رقص جلوه گری کنند /  در مجالس عروسی و شادمانی ساز زن ها  پسر بچه ها ی زیبا رو را میا وردند و  یاد شان میدادند که چگونه برقصند لباس زنانه برتنشان میکردند  وارایش میشدند تابه جای زنها برقصند. 

               اکبر با از دست دادن پدر و مادر در ٩سالگی بالاجبار از ده به اصفهان کوچ میکند. او که سیمایی بسیار جذاب و زیبا دارد جذب یکی از این دسته های موسیقی میشود و خیلی زود  شهره شهر اصفهان وکم کم اطراف وتمام ایران / شاید گاهی از رشت دسته اکبر خان را دعوت میکردند .تا این پسر زیبا در لباس زن برایشان برقصد وخودنمایی کند.

             کم کم مرد و زن عاشق اکبر بودند . وقتی بیرون میرفت با لباس مردانه چند صد نفر او را به هم نشان میدادند و ازجذابیتش میگفتند وازلباسهایی که انتخاب میکرد / انها از راه رفتنش هم لذت میبردند . به گونه ای راه میرفت که انگار مشق رقص میکرد / و اکبر هم خواه نا خواه از این توجه لذت میبرد / اما این توجه کردنها دوام نداشت .چرا که اکبر خان خیلی زود به زهر تریاک و الکل معتاد شد و طوری این اعتیاد او را از پا انداخت که ظرف ٢سال به اندازه ٢٠سال پیر شد . دیگر مجبور بود برای قدم زدن در چهار باغ یک ساعت جلوی ایینه بشیند و از ادات و ادوات ارایش زنانه استفاده کند تا کمی از ان زیبایی قدیم را باز یابد/ حالا دیگراز تعداد مرید ها هم کم شده بو د و از هر صد نفر / ده تایی مانده بودند. اکبر ضربه بد تر را زمانی خورد که به زنها ازادی بیشتری داده شد و انها  دیگر میتوانستند در مجالس و روی صحنه ها/  برقصند و بخوانند.

          دیگر جایی برای اکبر در گرو هها ی موسیقی نبود و همانهایی که روزی برایش سر و دست میشکستند و  التماسش میکردند تا در دسته انها برقصد حالا دیگر راهش  هم نمیدادند . اکبر چاره ای نداشت پس کاسه تار را به بغل گرفت و مدتی نزد شکری ادیب السلطنه شاگردی کرد / او استعداد عجیبی داشت ومیشود گفت پایش را در نوازندگی تار جایی گذاشت که دست هیچکس به او نمیرسد/ اکبر شروع کرد دردها وناکامیهایش را با ساز گفتن/ گاهی انچنان ساز میزد که خیلی ادم میخواست تا اشکش جاری نشود / گاهی اوقات هم که یاد رقصها و پایکوبی هایش می افتاد با ساز چنان میزد که هر شنوندهای بی اختیار کمرش را حرکتی میداد/ باز روزگار روی خوش نشانداده بود / بهترین رقاصه ها میخواستند با ساز او برقصند و بهترین اواز خوانان او را میخواستند تا جواب اوازشان رااز ساز اکبر بگیرند. بزرگانی مثل/ تاج اصفهانی یا ادیب خوانساری

            اما باز در بر روی همین پاشنه برای اکبر نگشت و یک روز صبح که از خواب برخواست/ دیگر توان شنیدن نداشت / اکبر کر شده بود و بالطبع دیگر نمیتوانست انگونه ساز بزند/ باز مریدان پراکنده شدند وباز تنها ماند/ و از اینجا زندگی درد ناکی برای اکبر خان شروع شد/ هنوز اعتیادش به تریاک سر جایش بود / زن و بچه بودند و هیچ درامدی نداشت/ او زود خرد شد که حساس بود چون هر هنرمند دیگری/

         تاجایی که بیمار میشود و در بیمارستان بستری میشود. بیماری خماری  و بی پولی باعث میشود تا   از نوازنده ی ضربی که بالای سرش بوده بخواهد به درب خانه تاجری برود واز قول او بگوید /به پاس اینکه سالها در مهمانیهایت شب تا صبح ساز زدم. مقداری تریاک به من بده چون بی اب و غذا میتوانم دو سه روزی زنده بمانم ولی بدون تریاک میمیرم/ فرستاده اکبر به منزل مرد تاجر میرود وپیغام را میرساند / اما نوکر مرد  با پیغامی برمیگردد / که ارباب گفت: بگو از این اکبر خان ها زیاد هستند و من اگر بخواهم بدهم دیگر تریاکی برای خودم نمیماند / شاید اکبر خان هم ان روز حدس میزد جواب مرد تاجر را چرا که طاقت نیاورد و قبل از رسیدن جواب خود را تسلیم مرگ کرد. 

     اری؛ یک نابغه موسیقی این مملکت مرد تا نوازنده های قهوه خانه ها پولی جمع کنند و پیکرش رابه خاک بسپارند. روز هفتم مرگ اکبر چند هنرمند از جمله استاد تاج اصفهانی و جلیل شهناز در یک بعد از ظهر سرد زمستان قرار میگذارند  سر خاک اکبر برن/یکی از همین هنرمند ها نقل میکنه / کسی قبر اکبر رو نمیشناخت بالاخره یک گور کنی پیدا شد و گفت : همین مطربه رو میخواید . گفتیم : بله؛گفت توی خرابه ها توی یه گودال دفنش کردن/ حالا دیگه چه فرقی میکرد .

غنیمت شمار این گرامی نفس              که بی مرغ قیمت ندارد قفس

 رسمه وقتی کسی میمیره روی خاکش قالی ای یا قالیچه ای ؛ ترمه ای ؛شالی پهن میکنن که یه وقت صاحب عزا خاک سرش نکنه, قبر پوشیده باشه با لاله ای؛ گلی اما تنها یک چیز روی قبر اکبر خود نمایی میکرد ؛ دستمال ابزیشمی اکبر که روی قبر بود ویه ریگ وسطش که باد نبره

        ( امروزه انتهای کاسه تار , جایی  که بهش میگن سیم گیر کاسه؛ تکه چرمی میگذارن که استین رو وقت مضراب زدن پاره نکنه ولی اونوقتها این نبود )

اکبر خان برای اینکه استینش پاره نشه از این دستمال ابریشمی استفاده میکرد و این دستمال هم چه رقصی داشت با مچ ومضراب های چپ وراست اکبر/ وحالا یه کسی این دستمال رو بجای همه اون تشریفات سر قبر گذاشته بود / بخاطر نسیم ملایمی که میوزید . تارهای این دستمال در احتزاز بود و اگر موسیقی رو میشد دید تمام ان ارتعاشات واون رقصها که این دستمال روی مچ اکبر کرده بود دیده میشد و قصه یک زندگی بود.

آن غریبی و آن خرابه و آن دستمالی که تنها زینت قبر بود / برای همه دردناک بود .

تا انجا که تاج اصفهانی با سیهه ای خود را روی قبر اکبر انداخت و گفت : بخواب اکبرم بخواب راحت شدی .    

/ 186 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزیتا

سلام وبلاگ خوب و پرباری دراید. پیداست که اهل ادبیات هستید. اگر دوست داشتید بازهم به وبلاگ من بیاید.

نازی

سلام وبلاگت خیلی توپه ممنون که سر زدی...[گل]

آرمان

به راستی که آن تاجر راست گفت ، چه بسیارند این اکبر خان ها که عمرشان را وقف مردم میکنند و در پایان راه هیچ کسی به آن ها توجهی ندارد . تراژدی غمناک اکبر خان را هزاران بار دیده و شنیده ایم فقط نام نقش اول عوض می شود و صحنه پیوسته به جاست ... موفق پیروز باشی استاد[گل]

اشکان جهان آرای

سلام دوست گرامی و نادیده. سپاس از حضورت. وبلاگتو دیدم و بعضی از پست ها رو خوندم. لذت بردم از مطالب خاص و زیبات. اکبرخان که بی نظیر تلخ بود. سر میزنم بهت. بازم به ما سر بزن...

hasty11

وبلاگتم مثل خودت خيلي باحاله بازم به ما سر بزن

arash

dastanesh gay mizad !!!

علی

اصل این روایت متعلق به استاد کسایی است که در برنامه گلچین هفته شماره ۷ تعریف میکند خوب بود منبع نقل میشد