انتقام از دنیا

اجتماعی و هنر

شارلاتانیزم

           1_ شارلاتانیزم بر سه اصل استوار است . ( دفاع از همه چیز و همه کس)_(مبهم حرف زدن) و استفاده از همه چیز و همه کس برای تجارت .

           2_ یک روزی مسافری که با شتر سفر میکرد در بیابان تک درختی پیدا کرد و برای رفع خستگی زیر آن  مشغول استراحت شد. و شترش هم در بیابان خدا پرسه میزد .                                         هنوز مدت زیادی از بخواب رفتنش نگذشته بود که با صدای داد و فریاد از خواب بیدار شد و دید شخصی مشغول زدن شتر اوست و میگوید : ای بی صاحب ، اگر اینجا همان زمین1000متری اهدایی دولت آقای احمدی نژاد به من بود؟ و اگر من اینجا  گل و گیاه برای ویلایم  کاشته بودم؟ که تو الان همه آنرا خورده بودی !!!

            3_ یک و دو هیچ ربطی به هم ندارن!!!               

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥

عمر آدمی ( افسانه روسی )

      خدا به همه موجوداتش پنجاه سال عمر داد و این برای همه آ نها کافی بود . ولی سر و کله انسان آخر همه پیدا شد و خدا فقط بیست و پنج سال عمر برایش باقی مانده بود .
    انسان شروع به آه و ناله کرد که این عمر برای من کافی نیست . خدا گفت : کافیه . و انسان گفت نه کافی نیست . بعد خدا گفت: پس برو بیرون شاید کسی زیادی داشته باشد و به تو بدهد.
  انسان بیرون رفت اولین حیوانی را که دید سگ بود . رو به سگ کرد و گفت : ببین عمر من خیلی کوتاهه . قدری از عمرت رو به من بده. سگ به راحتی درخواست انسان را قبول کرد و نصف عمرش را به او داد.
  انسان جلوتر رفت و اسب را دید ... ای اسب بگذار چند سالی از عمرت را بردارم. اسب هم قبول کرد و بیست و پنج سال از عمرش را به انسان داد. انسان باز هم جلوتر رفت و میمون را دید و از او هم به راحتی بیست و پنج سال عمر گرفت . راضی و خشنود نزد خدا برگشت.
   ببین خدایا حالا صد سال عمر دارم ! خدا گفت : چون خودت خواستی پس به خودت مربو طه . اما من به عنوان انسان تنها به تو بیست و پنج سال عمر دادم . پس فقط بیست و پنج سال اول را چون آدم زندگی میکنی . بیست و پنج سال دوم برای گذران زندگیت همیشه در حال سگ دو زدن خواهی بود . بیست و پنج سال سوم چون اسب به همه سواری میدی و بیست و پنج سال آخر  مردم همانطور که به میمون میخندند به تو هم خواهند خندید.

                                  *********************

       به همان علتی که مردگان را بیشتر از زندگان میپرستیم . خوشبخت تر کسانی که هرگز پا به عرصه وجود نگذاشتند.

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤
تگ ها :

تاپاله گاو

در شگفتم از این آفتاب که یکسان میتابد بر گونه من و بر تاپاله گاو!!!

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
تگ ها :

چرت و پرت

         بیست روزی میشد که نوزده تومن از هیجده نفر طلب داشتیم . هفده منطقه تهرون رو شونزده روز دنبال پونزده نفرشون گشتیم تا تونستیم چهارده تاشون رو بعد از سیزده روز تحویل دوازده کلانتری بدیم.

      یازده  تاشون / ده تا جواز برای ضمانت گذاشتن و فلنگ و بستن . رفتن و نه روز بعد هشت تا چک هفت روزه اوردن که بعد از شش روز بانک گفت : بی محله.

       پنج تا شون هم به التماس افتادن که : ما روزی چهار تومن بیشتر نمیگیریم . برای همین هم بیشتر از روزی سه تومن نمیتونیم بدیم .

      دو تاشون هم گفتن : ما یک قرون پول زور به کسی نمیدیم.

                           **************************

      بعضی دوستان میگن چرا دیر به دیر به روز میشی؟ این چرت و پرتی که خوندین تقصیر اونهاست  . هیچ ربطی به من نداره . 

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
تگ ها :

چرچیل کدوم خریه

       در بحبوحه جنگ جهانی دوم /   چرچیل برای رفتن به رادیو و ایراد سخنرانی . سوار یک اتومبیل کرایه شد. و به عمارت رادیو BBC رفت . زمانی که میخواست از ماشین پیاده شود به راننده گفت: نیم ساعت صبر کن تا من برگردم .

                 راننده تاکسی که چرچیل را نمیشناخت گفت: ولی اقا . من میخواهم به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را گوش کنم.

چرچیل از این حرف راننده بحدی خوشحال شد که یک اسکناس ده شلینگی که معادل ده برابر کرایه بود به او انعام داد.

 راننده تاکسی با گرفتن اسکناس به او گفت: چرچیل کدوم خریه اقا / من صبر میکنم تا شما بر گردین.

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤
تگ ها : چرچیل ، بی بی سی ، bbc

دنیا بی تو صفایی ندارد

ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟     یکدم نشد که بی سر خر زندگی کنیم!

درحادثه طوفان نوح/ اگر ابلیس سوار بر کشتی نمیشد هلاک میشد. اما او خود را از دیده ها پنهان کرد و دم خر را چسبید و نمی گذاشت خر بدبخت سوار کشتی شود .

حیوانات دیگه ای هم پشت سر خر منتظر بودند که راه باز شود وآنها هم سوار شوند.نوح که ابلیس را نمیدید از معطل کردن خر عصبانی شد و داد کشید: سوار شو لعنتی (( نه خودت میای نه می گذاری دیگران سوار شن بیا که دنیا بی تو صفایی نداره)) و ابلیس با این اجازه توانست سوارکشتی شود .

    ...  این که نوح گفته بود ((لعنتی )) پس جایی که ابلیس هست این کلمه به مخلوق دیگری نمیرسد و یکی هم گفته بود (( دنیا بی تو صفایی نداره )) -- از مجمع التواریخ

       نوح که متوجه شد ابلیس هم سوار کشتی شده خطاب به او گفت: پیاده شو ملعون .

     ابلیس گفت : خودت مرا سوار کشتی کردی.

نوح گفت کی؟ گفت : انکه گفتی سوار شو لعنتی/ آن ملعون من بودم نه خر. 

     نوح گفت: حالا میگم برو بیرون .

     ابلیس گفت:من حق را فرمان نبردم تو را فرمان برم؟؟؟

    نوح با وی در آویخت . ابلیس گفت بگذار تا تو را نصیحت کنم . نوح گفت نصیحت تو را نخواهم .

    جبرئیل آمد/ که پند او را فرا گیر و دست از وی بدار.  نوح گفت:آن پند ها چیست؟

    ابلیس گفت:1- فرمان زنان مکنید و عبرت بگیرید ازحضرت آدم  2- حسد مکنید و عبرت گیرید از قابیل 3- به درویشان استخفاف ( حقیر و خفیف کردن )مکنید و عبرت بگیرید از قوم نوح 4- تکبر مکنید و عبرت بگیرید از من .

      اهل کشتی بانگ براوردند:این ملعون خلق زمین را از راه ببرد و اکنون اینجا باقی را .

      جبرئیل گفت: تابوت آدم علیه اسلام را بیاورند و میان ابلیس و ادمیان قرار دهند تا ابلیس از غیظ و عصبانیت آدم که با مکر او از بهشت رانده شده بود چنان در خویش مشغو ل شود که به آدمیان نپردازد . ( از ابوبکر عتیق نیشابوری

                                          *********************

       من به جای ابلیس از خانومهای عزیزی که این مطلب رو خوندن بخاطر پند اولش معذرت خواهی میکنم !!! به دل نگیرید که بد شیطونیه!

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
تگ ها :

جیسون استاتام و بروس لی هم با لشکریان مختار دیده شدند

          درسریال امام علی(ع) میر باقری با داشتن کاراکتر _قطام _  و پرداختن به شخصیت او داستانش را جذاب و دراماتیک تعریف میکند و سریال همراه با دیالوگهای زیباش در خاطر میماند.

        اما  سریال عجیب و غریب مختار نامه  دیالوگش را از کارتون  گوریل انگوری میگیرد / شخصیتهای عرب زبانش پشت سر هم ضرب المثل های ایرانی بلغور میکنند و صحنه های جنگی اش را  از روی فیلمهای هنک کنگی کپی میکند  .

در این داستان تاریخی و رئال که مثلا باید قابل باور باشد مختار با اسبش از روی اسب دیگری میپرد !!!  یکی از شهدای کربلا که عهد کرده  شمشیر از غلاف بیرون نیاورد . دور از جون مثل جکی چان و بروس لی (شاید هم بهتر)کاراته و کنگ فو میزند و مثل استیون سیگال/  بر روی کانگستر های لشکر عمر سعد انواع فنون جودو را پیاده میکند !!!  

       این شاهکارهای رزمی  این هفته چشم کور میکند .........گرفتن تیر رها شده از کمان / روی هوا ؟؟؟ ... اون هم با دست؟؟؟ یعنی میشه؟ جل الخالق .

         از این دست صحنه ها بسیار است و مشت نمونه خروار    

         مطمئنا  برای مثلا جذاب شدن این سریال از این صحنه ها پیش از این هم  بوده و باز هم خواهد بود /من همه قسمتهای پخش شده این سریال رو ندیده ام / اما با دیدن همین یک قسمت هم میتوانم  به اقای میر باقری بگویم دمت گرم که اینگونه از قاتلان امام حسین(ع) انتقام میگیری! من که کلی حال میکنم ولی اصلا باور نمیکنم !

        

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧

رزم رستم و مرد تریاکی

به نام خداوند تریاکیان                       که هر یک زنیرو چو شیری ژیان

همان پهلوانان بی زور و زر                 که دنیایشان/ حب تریاکشان زیر سر*

زمانی به چرت و و زمانی بهوش          در ان حال شیرین بی جنب و جوش *

عجب خارشی داشت او بر تنش          یکی دست بر دماغ و دگر خایه اش*

که روحش به پروازبود و سر در فرود      چنین حالی اندر بهشت خدا هم نبود*

یکی خانه میساخت/ آن میفروخت       یکی شعر شاعر ز سر می سرود *

(چو شیره نباشد/ تن من مباد            در ایران که باشم / غم من مباد)*

به فن دشمنم بر زمین میزدم              به تیرم شکاری به زین میزدم *

ولی کیست؟ این رستم راستان           که گویند باشد / یل سیستان

به هر قهوه خانه چو اندر شدی             به نقلش / زموری تو کمتر شدی

چو بر رخش باشد/ چو طوفان شود       زنیرو چو رودی خرو شان شود

نگاهی به بازو نهیبی به خویش           رسانی تو پشتش به خاک/ هان به پیش

چو از پای منقل بپا خوا ستم              یکی چای شیرین دگر خواستم

سپس با یکی گرز و یک انبری            و خورجین/ زتریاک نابم پری

به رفتم به راه پر از خوف سخت          که یا رب چه بازی مرا هست بخت؟

چو در راه فرسوده خاطر شدی           به حبی سر حال و حاضر شدی

بخواندم دمادم به گوش خرم             نه از رستمان ای خرم/ کمترم

که رستم یلی بود از  داستان           رسیدم ز کرمان سوی سیستان

چو راوی خبر برد بر بارگاه                 بتازید رستم سوی رزمگاه

سر رستم از ابر بیرون شدی            بلرزید دست و دلم/ خر شدی

بخندید رستم/ که ای یاوه گو            چو بر خر نشستی / چه داری ؟ بگو

چو حبی به زیر زبان بردمی              بشد راست پشتم / رجز خواندمی

منم آن یل آمده از کویر                       که کوه گران را کنم چون خمیر

اشاره به وافور کردم که هان                  سر ناصرالدین بر آن  اوفتان

که چوبش بود از کهوری کهن                  چنانت زنم تا ببندی دهن

چو چشمان رخشش درخشان و سرخ     ذغالی عیان کردمش رخ به رخ

اگر مرد جنگی بیا / عزم کن                   دو حب در کنارم بکش / رزم کن * 

ز هفت خان رستم گذر کرده بود             ز تورانیان/ جنگها برده بود *                 

ز رستم غرور بود و جنگ آوری                جوانمردی و رسم مردانگی *

نه او بود ترسان زمردی چو من               نه ترسان ز وافور و تریاک من*

مرا برد تا خانه همسرش                     نشستیم و حبی زدیم / باز شد سرش*

همی باد میزد رستم شرق در شرق       و گاهی ذغالی جرق در جرق

همی روی خود آن طرف کردمی             بدیدم که رستم دو حب کف روی

بدانی چیست این؟ ای پور یل            که خاکستر جان و مالت نشاند به تل

بدان / بهر تهمینه بود / جان او            دو تا حب کشم فوت کنم سوی او

بینداخت بر روی ابرو گره                     بخاراند پشتش ز روی زره

تهمتن / تهمتن ترا جان من                 بخاران سرو گوش و هم ران من     

چو رخشش به من هم سواری بداد      خر من/ به ناگه دو گوز خماری بداد

تمام بود انجا دگر کار من                      که رستم کشید هر چه بود مال من*   

من آن رزم را بردم از او                         که نقالان نخواهند گفت دیگر از او*

دگر دانی که چیست این/ ای پور یل        که خاکسترت را نشاند به تل

که رستم یلی بود در سیستان             منش کردمش رستم نیستان

    

              1_این نوشته تنها یک شعر طنز است همین .

              و پیامی روشن که اگر پهلوان و یلی چون رستم دستان هم باشی اعتیاد  زمین میکوبد و سر میشکند .

            2_ اصل این شعر از زنده یاد مهدی قهاری کرمانی است که در جوانی گفته بود . گاهی انرا به مناسبتی میخواند امانه همه انرا / که حافظه و فکر پریشان روزهای اخرش همه ان را به یادش نمیاورد / به اصرار من یکبار انچه در خاطرش بود برایم نوشت / بیت هایی که ستاره دارند از من است و در ادامه مضمونی که او برایم گفته بود .واسلام .        

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
تگ ها : مهدی قهاری

سرگذشت تلخ اکبر خان/ رقصنده و نوازنده بی بدیل تار

                 در ان زمان زنها نمیتوانستند در لباس رقص جلوه گری کنند /  در مجالس عروسی و شادمانی ساز زن ها  پسر بچه ها ی زیبا رو را میا وردند و  یاد شان میدادند که چگونه برقصند لباس زنانه برتنشان میکردند  وارایش میشدند تابه جای زنها برقصند. 

               اکبر با از دست دادن پدر و مادر در ٩سالگی بالاجبار از ده به اصفهان کوچ میکند. او که سیمایی بسیار جذاب و زیبا دارد جذب یکی از این دسته های موسیقی میشود و خیلی زود  شهره شهر اصفهان وکم کم اطراف وتمام ایران / شاید گاهی از رشت دسته اکبر خان را دعوت میکردند .تا این پسر زیبا در لباس زن برایشان برقصد وخودنمایی کند.

             کم کم مرد و زن عاشق اکبر بودند . وقتی بیرون میرفت با لباس مردانه چند صد نفر او را به هم نشان میدادند و ازجذابیتش میگفتند وازلباسهایی که انتخاب میکرد / انها از راه رفتنش هم لذت میبردند . به گونه ای راه میرفت که انگار مشق رقص میکرد / و اکبر هم خواه نا خواه از این توجه لذت میبرد / اما این توجه کردنها دوام نداشت .چرا که اکبر خان خیلی زود به زهر تریاک و الکل معتاد شد و طوری این اعتیاد او را از پا انداخت که ظرف ٢سال به اندازه ٢٠سال پیر شد . دیگر مجبور بود برای قدم زدن در چهار باغ یک ساعت جلوی ایینه بشیند و از ادات و ادوات ارایش زنانه استفاده کند تا کمی از ان زیبایی قدیم را باز یابد/ حالا دیگراز تعداد مرید ها هم کم شده بو د و از هر صد نفر / ده تایی مانده بودند. اکبر ضربه بد تر را زمانی خورد که به زنها ازادی بیشتری داده شد و انها  دیگر میتوانستند در مجالس و روی صحنه ها/  برقصند و بخوانند.

          دیگر جایی برای اکبر در گرو هها ی موسیقی نبود و همانهایی که روزی برایش سر و دست میشکستند و  التماسش میکردند تا در دسته انها برقصد حالا دیگر راهش  هم نمیدادند . اکبر چاره ای نداشت پس کاسه تار را به بغل گرفت و مدتی نزد شکری ادیب السلطنه شاگردی کرد / او استعداد عجیبی داشت ومیشود گفت پایش را در نوازندگی تار جایی گذاشت که دست هیچکس به او نمیرسد/ اکبر شروع کرد دردها وناکامیهایش را با ساز گفتن/ گاهی انچنان ساز میزد که خیلی ادم میخواست تا اشکش جاری نشود / گاهی اوقات هم که یاد رقصها و پایکوبی هایش می افتاد با ساز چنان میزد که هر شنوندهای بی اختیار کمرش را حرکتی میداد/ باز روزگار روی خوش نشانداده بود / بهترین رقاصه ها میخواستند با ساز او برقصند و بهترین اواز خوانان او را میخواستند تا جواب اوازشان رااز ساز اکبر بگیرند. بزرگانی مثل/ تاج اصفهانی یا ادیب خوانساری

            اما باز در بر روی همین پاشنه برای اکبر نگشت و یک روز صبح که از خواب برخواست/ دیگر توان شنیدن نداشت / اکبر کر شده بود و بالطبع دیگر نمیتوانست انگونه ساز بزند/ باز مریدان پراکنده شدند وباز تنها ماند/ و از اینجا زندگی درد ناکی برای اکبر خان شروع شد/ هنوز اعتیادش به تریاک سر جایش بود / زن و بچه بودند و هیچ درامدی نداشت/ او زود خرد شد که حساس بود چون هر هنرمند دیگری/

         تاجایی که بیمار میشود و در بیمارستان بستری میشود. بیماری خماری  و بی پولی باعث میشود تا   از نوازنده ی ضربی که بالای سرش بوده بخواهد به درب خانه تاجری برود واز قول او بگوید /به پاس اینکه سالها در مهمانیهایت شب تا صبح ساز زدم. مقداری تریاک به من بده چون بی اب و غذا میتوانم دو سه روزی زنده بمانم ولی بدون تریاک میمیرم/ فرستاده اکبر به منزل مرد تاجر میرود وپیغام را میرساند / اما نوکر مرد  با پیغامی برمیگردد / که ارباب گفت: بگو از این اکبر خان ها زیاد هستند و من اگر بخواهم بدهم دیگر تریاکی برای خودم نمیماند / شاید اکبر خان هم ان روز حدس میزد جواب مرد تاجر را چرا که طاقت نیاورد و قبل از رسیدن جواب خود را تسلیم مرگ کرد. 

     اری؛ یک نابغه موسیقی این مملکت مرد تا نوازنده های قهوه خانه ها پولی جمع کنند و پیکرش رابه خاک بسپارند. روز هفتم مرگ اکبر چند هنرمند از جمله استاد تاج اصفهانی و جلیل شهناز در یک بعد از ظهر سرد زمستان قرار میگذارند  سر خاک اکبر برن/یکی از همین هنرمند ها نقل میکنه / کسی قبر اکبر رو نمیشناخت بالاخره یک گور کنی پیدا شد و گفت : همین مطربه رو میخواید . گفتیم : بله؛گفت توی خرابه ها توی یه گودال دفنش کردن/ حالا دیگه چه فرقی میکرد .

غنیمت شمار این گرامی نفس              که بی مرغ قیمت ندارد قفس

 رسمه وقتی کسی میمیره روی خاکش قالی ای یا قالیچه ای ؛ ترمه ای ؛شالی پهن میکنن که یه وقت صاحب عزا خاک سرش نکنه, قبر پوشیده باشه با لاله ای؛ گلی اما تنها یک چیز روی قبر اکبر خود نمایی میکرد ؛ دستمال ابزیشمی اکبر که روی قبر بود ویه ریگ وسطش که باد نبره

        ( امروزه انتهای کاسه تار , جایی  که بهش میگن سیم گیر کاسه؛ تکه چرمی میگذارن که استین رو وقت مضراب زدن پاره نکنه ولی اونوقتها این نبود )

اکبر خان برای اینکه استینش پاره نشه از این دستمال ابریشمی استفاده میکرد و این دستمال هم چه رقصی داشت با مچ ومضراب های چپ وراست اکبر/ وحالا یه کسی این دستمال رو بجای همه اون تشریفات سر قبر گذاشته بود / بخاطر نسیم ملایمی که میوزید . تارهای این دستمال در احتزاز بود و اگر موسیقی رو میشد دید تمام ان ارتعاشات واون رقصها که این دستمال روی مچ اکبر کرده بود دیده میشد و قصه یک زندگی بود.

آن غریبی و آن خرابه و آن دستمالی که تنها زینت قبر بود / برای همه دردناک بود .

تا انجا که تاج اصفهانی با سیهه ای خود را روی قبر اکبر انداخت و گفت : بخواب اکبرم بخواب راحت شدی .    

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۳

حالتی رفت که مپرس/ داستانی از هدایت و نوای موسیقی ایرانی

     در پاریس بودم / سالها پیش/ و هدایت نیز در پاریس بود..... گاه گهی دیداری داشتیم / یکبار چنین پیش امد که در گذرگاهی دیدمش/ خیابانی نزدیک خانه من/ گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده/ ..... اگر جه من شوریده ورنجور بودم و او افسرده/ وبه خانه رسیدیم __ خواندمش _ پذیرفت و به درون امد / لختکی آسودیم سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن/ 

مینایی از باده فرنگان داشتم/ پیش گذاشتم/ نم نمک لب تر کردیم تا کم کمک مستان شدیم و ان چنان تر _ دیگر سخن را بازار نمانده بود/ هر دو بر این بو دیم/ صفحاتی چند از الحان و نغمه های فرنگ به خانه داشتم از همه دستی / گوناگون/ خواستم آن صندوقچه کوکی پیش اورم / شنیدن را/ خواستم و برخاستم/

لیکن به حرمت مهمان / انهم چون او عزیز میهمانی / به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوشتر داری یا آن یک و آن دیگر و نام بردم تنی چند از فهول ائمه شریفترین الحان فرنگ را که همه را نیک می شناخت به تمام و کمال / واشارتی کافی بود . دیدم که جواب نمیدهد/ دیگران را نام بردم باز جواب نداد / خاموش ماندم که او سخن بگوید . نگفت. اما به پای خواست ساغری در دست وگره زنار فرنگ گشوده... همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت / که اشنا بود/ و باز آمد سه تار من در دستش / به من داد و بازگشت به جای خویش و نشست . بی آنکه سخنی بگوید.

به شگفت اندر شدم که خبر می شنیدم او چنین ساز و سرود هاخوش ندارد و شاد شدم که به عیان میدیدم نه چنان است....... ساز کوک ترک داشت / نواختن گرفتم/ نخست کرشمه درآمدی ملایم وبعد و بعد...... همچنان تا بیشتر گوشه ها وفراز و فرودها / پنجه گرم شده بود و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته بود/ حالتی رفت که مپرس/و صادق را دیدم که سری می جنباند وگفتی به زمزمه چیزی می خواند/چون چندی بر آمد بر خواست/ ساغر منش پر کرده به دستی و به دست دیگر نقل / پیش آمد وبه من داد / نو شیدم شادی او را ... ساغر تهی از من بستا ند و گفت : افشاری

                به جای خویش بازگشت و بنشست / خامو ش و منتظر / من مقام دیگر کردم ودلیر براندم / گرمتر وبه هنجارتر/  میرفتم و میرفتم همچنان دلیر در پیچ و خم راهی باریک بودم/ به ظرافت و سوز.................. که ناگاه شنیدم سیهه ای از صادق بر آمد و گفت / بس است بس است / بس و گریستن گرفت به زار زار / که دلی داشت نازک تر از دل یتیمی دشنام شنیده / ساز فرو هشتم و سویش دویدم / دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار / گذاشتم و لختی گذشت...

            باز به باده خوردن نشستیم و از این در و ان در سخن گفتیم اما من بیقرار بودم تا سخن را به جایی کشانم که از ان حال که رفت طرفی در یابم ........ گویی به فراست دریافت/ گفت:همه انچه تو شنیده ای از انکار من این عالم جادو یی را خبر است و بیشتر خبر ها دروغ اما اگر من گاهی چنان گفته ام نه از ان رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم/ نه هرگز/ من تاب این سحر ندارم/ که چنگ در جگرم می اندازد و همه درد و اندو هان خفته را بیدار میکند تا سر منزل جنون می کشدم /میکشدم..... من تاب این را ندارم

          حکایتی که خواندید در نواری باز سازی شده/  اما بجای راوی/ نوای شور انگیز و رامشگر  سه تار از استاد عبادی است  / کار ی که بسیار شنیدنی است/  افشاری جاودانه /چرا که جاودانگیش در بداهه نوازی استاد عبادی همراه با شنیدن حکایت بوده/و بعد ها هر چه از استاد خواستند این قطعه را تکرار کند/ گفته بود نمیتوانم /واینگونه این قطعه زیبا همراه با همان لحظات ظبط حکایت جاودانه شد. روحشان شاد.

    __هیچ چیز دیگری نمیتواند مثل دوباره شنیدن یک قطعه موسیقی /فکر و احساس ما را  به گذشته ای برگرداند /که از ان موسیقی و ان لحظات خاطره ای تلخ یا شیرین داریم.

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦

شاملو یا سهراب سپهری

زمانی شاملو در جدلی برابر سهراب و شعر معروف او (آب را گل نکنیم) گفته بود : وقتی انسانها چنین در ویتنام قتل عام میشوند /چگونه میشود نگران اب خوردن یک کبوتر بود/  و جواب سهراب زیباست که میگوید:  انسانی که نگران اب خوردن یک کبوتر نباشد / همان انسانی است که براحتی ادم هم میکشد/(نقل به مضمون)

حتما شنیده اید که سهراب بسیار طبع لطیفی داشته./ داستانی جالب وشاید از نظر خیلی ها باور نکردنی در باره او هست که میگوید : شبی رفیق و هم اطاقی سهراب سعی میکند بالنگه کفشی جان سوسکی را که داخل اطاق شده  بگیرد /اما سهراب اجازه کشتن سوسک را نمیدهد/ او به هم اطاقیش میگوید  که تنها حق دارد سوسک را به خاطر وارد شدن به حریم انها از اطاق بیرون کند!!!                                                                                                                            به هرزحمتی بوده رفیق سهراب   سوسک را با کفش به بیرون  پرت میکند.اما انگار این عملش  نیز  سهراب را میرنجاند / او حتی قطره اشکی در جشم سهراب میبیند واعتراض او را که آیا هیچ فکر نکردی / اینگونه که تو این سوسک بیچاره را به بیرون پرت کردی /دست و پایش میشکند؟   سوسکها مثل ما ادمها نیستند /انها دکتر و بیمارستا نی ندارند که درمانشان کند/ وفکرنکردی احتمالا بچه هایی دارد که  منتظر برگشتن مادر یا پدرشان هستند؟!!!

همیشه به ادمهای افسرده یا  انها که همراه با تلخی  روزگار  /انسانهایی تلخ میشوند / پیشنهاد خواندن شعر سهراب را داده ام/ برای خودم همیشه کار سازبوده/اما این روزها/ دچار شکی هستم که رها شدن از ان سخت است / چگونه میشود توان داشت با دیدن و خواندن بعضی از وبلاگ ها که تمامی رنج و دردند/ودیگرانی که در کنارت میبینی /تنها  نگران به هم خوردن انعکاس روی زیبا در اب باشی ؟؟

بیتی هست که حتما شنیدهاید انجا که میگوید:

در محفل خود راه مده افسر ده دلی را     که افسرده دل افسرده کند انجمنی را

 حال که همه انجمن افسر ده است چه باید کرد/ 

کاش میشد احساس مان  سهراب گونه میشد و افکارمان خیام وار 

سخن امروز:این چه فایده دارد که بعضیها / همه چیز را با خنده به ادم بدهند و با گریه پس بگیرند/      

  
نویسنده : حسین روشن ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
تگ ها :